نمیدانم ز غم ها چون بگریم

رهایم کن که چون مجنون بگریم

ز جور آشنایان آنچنانم

که باید پیش مردم خون بگریم



کودک فال فروش را پرسیدم

  چه می کنی

  گفت:  به آنان که در دیروز خود مانده اند

  فال فردا را می فروشم


خوابیــده بــودم

کابــوس میــدیــدم

از خواب بلنــد شدم تا به آغوشــت پناه ببــرم



افســوس...


یادم رفتــه بود که از نبــودنت به خواب پنــاه برده بــودم