خدایا!به من زیستنی عطا کن تا درلحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ،حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهوده گی اش سوگوار نباشم ،برای اینکه هر کس آن چنان می میرد که زندگی می کند.
خدایا!
بگذار مرگ را من خود انتخاب کنم اما آن چنان که تو دوست می داری.
خدایا!
چگونه زیستن را به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 20:21 توسط امید سحرهر شب بهانه ام در انتظار صدای تو

ز فراق سینه سوزت غم سینه سوز دارم گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم به دو گونه ی لطیفت به دو چشم اشک ریزم که ز راه عاشقی ها ز بلا نمی گریزم به تو ای فرشته ی من گل من ترانه ی من که جدایی از تو باشد غم جاودانه ی من چو تو در برم نباشی غم بی شمار دارم تو بدان که با غم تو غم روزگار دارم
دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را
در انحصار قطره های اشک نبینم
و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد 
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم
و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم 
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد
همیشه از حرارت عشق گرم باشد
و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم 
من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم
که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند
و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی
پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب



+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 16:13 توسط امید سحرهر شب بهانه ام در انتظار صدای تو



ای که همه دنیای منی
امروز فکرم برای نوشتن کار نمی کنه هر چی میام ذهنمو متمرکز کنم نمیشه
فقط میتونم بگم خوشحالم از اینکه تو رو دارم خوشحالم که می تونم به تو تکیه کنم
خوشحالم که تو رو دوست دارم
بگو که منو بخشیدی


دلم میخواد بنشینم کنارت![]()
چشم بدوزم تو چشمات
دست بزارم تو دستات![]()
دل بسپرم به دل مهربونت![]()
و بهت بگم چقدر دوستت دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 14:43 توسط امید سحرهر شب بهانه ام در انتظار صدای تو

همه مي پرسند: چيست در زمزمه مبهم آب؟ چيست در همهمه دلكش برگ؟ چيست در بازي آن ابر سپيد؟ روي اين آبي آرام بلند، كه ترا ميبرد اينگونه به رفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش كبوترها؟ چيست در كوشش بي حاصل موج؟ چيست در خنده جام؟ كه تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري؟
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به اين آبي آرام بلند؟ كه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام، نه به اين خلوت خاموش كبوترها من به اين جمله نمي انديشم ! من مناجات درختان را هنگام سحر ، رقص عطر گن يخ را با باد، نفس پاك شقايق را در سينه كوه ، صحبت چلچله ها را با صبح ، نبض پاينده هستي را در گندم زار، گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ، همه را مي شنوم مي بينم، من به اين جمله نمي انديشم، بتو مي انديشم ، اي سراپا همه خوبي ، ای تو پاکترین مهربانم عزیزترینم تك و تنها به تو مي انديشم . همه وقت ، همه جا ، من به هر حال كه باشم بتو مي انديشم ، تو بدان اين را تنها تو بدان .
تو بيا،تو بمان با من تنها تو بمان جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب! من فداي تو ، به جاي همه گلها تو بخند! اينك اين من ، كه به پاي تو درافتادم بار، ريسماني كن از آن موي دراز ، تو بگير ، تو ببند ! تو بخواه ! پاسخ چلچله ها را تو بگو، قصه ابر هوا را تو بخوان! تو بمان با من،تنها تو بمان!
در دل ساغر هستي تو بجوش من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است ، آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش! خانه ی دل سرشار از خاطرات قديمی .... با تنها چراغی که به ياد تو سوسو می زند زنده ام.... فضای آن خاطرات پر از عطر باران .............. و من تنها....... ولی نه در خيال ... نه در قصه ... بلکه با تو و خیال تو بلکه در حقيقت، ياد تو را تکرار میکنم . شب زيبائی بود آن شبی را که حس کردم ،دل من پر زد...... پرزدو بسوی تو آمد....... آن شبی که سر شب تا به سحر بلبل دلم برايت نغمه می زد .... هيچ يادت هست؟؟ مهربانا یاری ام کن که یادت نیز هوای است برای زندگی ام
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 17:18 توسط امید سحرهر شب بهانه ام در انتظار صدای تو

خوش به حال پرنده

پرنده در صدای خوشش رنج و درد و ماتم نیست
پرنده اهل شکوه و اهل گلایه و غم نیست
و خوش به حال هوایش
و خوش به حال دلش
و خوش به حال پرنده
که مثل ادم نیست....

چطوری تحمل کنم؟
هر لحظه دلم هوای تو را دارد
ای کاش من پرنده بودم که به سوی تو پر می کشیدم
اینو بدون که همیشه با تو هستم و خواهم ماند تا ابد
پس تو هم تحمل کن و این مشکلات یک روزی به پایان
خواهد رسید
دنیا همیشه اینجوری نمیماند پایان همه تالخیها شیرینی است

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 17:30 توسط امید سحرهر شب بهانه ام در انتظار صدای تو

دل تنگم برای روز های که گذشت من همانم
![]()
![]()
ای بهانه زندگی !!
همان کس که آموخت از تو چگونه زندگی باید کرد
آیا نمیدانی تنها بهانه زندگی استی
یاری ام کن
![]()
![]()

دوباره این دله تنگم هوایت را به سر دارد
دو چشم خسته ی خود را ، غریبانه به در دارد
ندارد طاقت ماندن در این زندان تنهایی
پر و بالش شده زخمی ولی عزم سفر دارد
پرستوی مهاجر را نشان از یار خود گیرم
نشینم چشم بر راهش كه شاید ، او خبر دارد!!
درون كوچه پیچیده دوباره عطر شب بوها
گمانم آن سفر كرده ، از این كوچه گذر دارد
به روی لحظه هایم مانده باقی رد پاهایت
كدامین جاده امشب زیر پاهای تو سر دارد


من همان شهر ویرانم
خورشیدم نوری به جانم بخش
در انتظار تو می نشستند ثانیه ها
اما تو از آنسوی زمان می شکفتی
نرم نرمک از هر شیار پنجره
سرک می کشید خورشید
و مهمان غوغای گنجشککان می شد
شاخسار بید پیر
در خالی دستانم رها می شد
خطوط پیکر بلورینت
و در جانم فریاد می کشید
هزاران هزار خورشید
کومه ام از لحن خنده هایت
پر می شد از اشتیاق
و کلام افروخته می شد
از داغ نوازشهای تو
چشم آفتاب را یادت هست
خمار ویرانی "من" بود
من همان شهر ویرانی استم
که به انتظار دیدارت نشتم
دیدار خورشیدم
من نشته ام
منتظیر توووو
![]()
![]()

من دل تنگ تو ام ای نازنین تو چرا مهربان من
قلبم گرفته ای نازنین
نفس دیگه نفس نیست
آه این زمین و سرزمین
واسم به جز قفس نیست
تا کی بگم آه ای خدا
مگه دل درد آشنام
هر چی کشیده بس نیست
رنجی که دیده بس نیست
یه جایگه قبله حاجات بود
یه جایگه جای مناجات بود
صد جا دیگه جای دار مکافات بود
صد جا دیگه جای مجازات بود
تو ای عزیزترین کسم
پشت و پناه من باش
یه تکیه گاه مهربون
رفیق راه من باش
تو ای نفس برای من
بیا و نفسم باش
توای مهربانترین و مقدس ترین
بیا و فرشته ای زندگی باش

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 17:19 توسط امید سحرهر شب بهانه ام در انتظار صدای تو

بازم تقدیم به تو عزیزترینم ای بهترین تویی همه وجود من ای زیباترین تویی بهانه زندکی من ای خوب ترین توی اب حیات من ای محبوب ترین توی نجای شبهای من ای عزیزترین توی مهربان ترین تویی خون جاری در رگهای من ای عاشق ترین نویی که دلم میخواد برات بمیرم تقدیم به تو بهترینم 


خدایا قرار نبود از هم دور بشیم
مثلِ خود فرشته ای،
اهل زمینی یا که از بهشتی
اهل هرجایی خیلی مهربونی
اهل کجایی که عاشقترینی
مثل خود فرشته ها مهربونی؟
مثلِ خود فرشته ای، مثل پرنده هایی
تو سرزمین قصه ام یه پری مهربانی


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:37 توسط امید سحرهر شب بهانه ام در انتظار صدای تو

| ||||||||