سال نو مبارک پیشاپـــــــــیش سال جدید رو به همه ی دوستای گلـــــم تبریک میگم امیدوارم سال پر برکت و پر از شادی و موفقیـــــــــــــــــــت براتون باشه بهترین ها رو براتون آرزو دار امیدوارم تو این سال جدید اونایی که عاشــــــقن به عشــــــقشون برسن امیدوارم همه ی ما بدیها و کینه ها و دشمنی ها رو ریخته باشیم دور اگه با کسی که دوســــــــــتش داریم قهریم.... یا کسی رو ناراحـــــت کردیم بهترین فرصته که همه چی رو حل کنــــــــــیم امیدوارم غروب سالی که گذشت یادآور طلوع شادیهاتون باشد . سر سفره ما رو فراموش نکنید . چند بهار را دیده ای؟ از چند خیابان بهاری رد شده ای و به خیابانی که پوشیده از برگهای خزانی است رسیده ای؟ بجز خودت چند نفر را در آینه پیدا کرده ای؟ چند بار سرود سبز زندگی را با بهار خوانده ای؟ چقدر به انتظا ر آمدن بهار کنار جاده ایستاده ای و به افق های نا معلوم چشم دو خته ای؟
مبادا بهار بیاید و درختان سبز شوند و تو سبز نشوی! مباداهیچ گلی در قلبت نروید وهیچ شکوفه ای درچشمت ننشیند!مگر چقدر فرصت داری؟
بهار وقتی زیباست که ما انسانها هم پابه پای طبیعت سبز شویم . اگر من و تو سبز نشویم از این همه گل و درخت و .. چه سود؟ 
چه اشکالی داره حتی اگه تقـــــــصیر خودمون نیست..



خاك جان يافته است نكند سنگ شوي نكند بااين همه شور دلتنگ شوي
شاد باشيد و هميشه بهاري



بهار هشدار دهنده است و سرزنش کننده. مسافری ست که
از دریچه جانت می گذرد و با تو سخن می
گوید، و اگر تو نیز چون او رهروی همیشه در جریان و پوینده ای پیش رونده نباشی،
تو را ملامت می کند:
نمی توانستم، دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
و یأسم از صبوری روحم وسیع تر شده بود
و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت
« نگاه کن
تو هیچ گاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:8 توسط امید سحرهر شب بهانه ام در انتظار صدای تو

مرا مگذار تنها ای دلیل را امیدم بهشتم ، آسمانم ، شعر جاویدم مرا بگذار تا باشم بی تو نباشم برایت قصه ها خوانم به پایت شعر ها ریزم مرا بگذار تا مستانه در پای تو آویزم مرا بگذار مرا بگذار 
مرا در سینه پنهان کن


رهم ده در دل پر مهر و احساست 

تقديم به مهربانم 
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:53 توسط امید سحرهر شب بهانه ام در انتظار صدای تو

تقديم به عزيز ترينم 


تا از عطر دستانت دوباره جان گیرم
بیم آن دارم
که: غروب مهر از راه برسدو
من پژمرده شوم وگرد گناه گیرم
می دانم که آنگاه
تاب وتحمل این غبار غم در توانم نخواهد بود
مرا بچین و ببر
من هدیه ای کوچک و بی نام و نشانم
که میخواهم مرا در خدمت خود برگزینی
پیش از آنکه زمان بگذرد
مرا بچین و ببر.

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 12:9 توسط امید سحرهر شب بهانه ام در انتظار صدای تو

| ||||||||